تبليغاتX
چکامه

 

 

دست و پایم را ، تمام سر وصورتم را به رایگان در اختیارش می گذارم

انگار نه انگار

سادیسم دارد این لا مذهب

بیخ گوشم را چسبیده و مدام دارد وز وز می کند

پیش خودم گفتم شاید حرف دارد برای پچ پچ کردن

تکان نخوردم ... ناگهان حس کردم در شیپور استاش گوشم چیزی فریاد می زند:

خووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

محکم زدم در گوشش که نه گوشم

گفتم زبان بسته چشیدن خون که دیگر اجازه نمی خواهد ، در دو قدمی ما دارند خون

هم را می مکند بی هیچ اجازه ای .

.

.

.

اجازه نداده بودم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:23  توسط فاطمه قربانی  | 

   

                            

 

دیر زمانی است جوانه نور، قلب آسمانت را شکافته ،

منت بر سرمان نهادی که طعم نورانی ترین روزهای روزگارت را چشاندی به ما.

باشد طلا باران آفتابت را (با ظهور فرزندش) از نزدیک  مزمزه کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:15  توسط فاطمه قربانی  | 

 

 

 

بعد ازفرار از این همه خدا ...

 

به گمانم فردا  روز خوبی باشد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 17:7  توسط فاطمه قربانی  | 

                                              

 

 دنبال چیزی می گردم...

تاریک می کنم تمام دنیایم را که تو را ببینم!

حافظ  گیر نمی آورم  در این شلوغی میز (و البته فکرم) ، نا خواسته مقابل چشمم

سبز می شود...

هر آن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده  به  فتوای  من  نماز  کنید

به دنبال تو... همراه می شوم با سماع مولوی ،لابلای نوشته های زرین کوب ... یافت می نشود!

پرسه می زنم  لقاء الله میرزای تبریزی را ، عجیب سرگردانم می کند،

می روم سراغ اسلیمی های تذهیبم ، گم می شوم در لاجوردش گویی که در تو. رنگها ترجمه می کنند درد دلم را.

 دنبال توأم با این همه حجاب!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:31  توسط فاطمه قربانی  | 

 

 

میخواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

 

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره خواب را

 

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:14  توسط فاطمه قربانی  | 

 

                 

 

اگر باران تند این جمعه پنجره چشمانت را خیس کرد ، زودتر پاکشان کن ، مبادا بیاید (حتی در خیال) و تار ببینی!

                                 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:29  توسط فاطمه قربانی  | 

دردانه پدر

هیچ کس قرار گاه تو را با خبر نشد، خیالت تخت.

محمد ( صلی الله علیه واله) چشم انتظار توست، شتاب کن که زخمهای تازه ات را  جز آغوش گرم پدر مرهمی نیست، مبارکت باشد این وصل.

غمخوار علی

علی تندتر می بارد این شبها ، امانت پدر را دارد پر و بال شکسته تحویل می دهد  بگو آرام تر، محمد (ص) خبر دارد از دستان بسته اش!

نگرانی انگار نور چشم پدر

برای علی که نیست واژه ای شرح دهد عمق غربتش راپس از تو، دیگر نیستی امید علی ، بی تو این بغض های فرو خفته علی دارد خون به جگر زینب می کند

زینب که گر گرفته قلبش ازآتش فراق .

 می دانی طعم فراق را از زمان جدایی ات با خدیجه.

نگران حسین نباش

زینبت گلوی حسین را سیراب می کند از بوسه ، اما ...

اما پیش از آن تیر گلوی علی اصغرش را  .

می دانم نگرانی برای همه ...  .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:48  توسط فاطمه قربانی  | 

 

زمانه بین که ز سنگ سپهر سنگ انداز

 شکست بال من و طاق این قفس نشکست

 

 

کلافه ام از این لانه تنگ ، با این همه سقف!

سقفش را پنجره ای می کشم در رؤیایم به سمت آبی آسمان. نفس می کشم عمیق، دستانم را باز می کنم  و می کشم ، تا بریزد هر چه خستگی روح خسته ام.

خالی می کنم خودم را در این سطرهای خالی...

و هی غر میزنم برایت از لانه ای که دوستش ندارم...  تو صبر می کنی!

گله می کنم از بالهای کوچک و مسافتی دراز، از تنهایی پرواز ،از این همه بغض از سر نیاز... تو صبر می کنی!

تمرین می کنم صبر را، شاید تسکین بگیرد این همه درد، نه انگار تشدید می شود تلاطم دریای روحم.

باید دوباره تمرین کنم!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:22  توسط فاطمه قربانی  | 

                              اِلهي وَ رَبّي مَن لي غَیرُک

کوچه های شلوغ  ذهنم را قدم می زنم، بن بست های گذشته را برمی گردم

 دو راهی فردا مقابلم سبزمی شود با این همه تشویش حالا.....

 

دارد برای آمدنت دیر می شود

دنیا به جرم عشق تو زنجیر می شود

 

شب شد بیا وقد بکش ای آفتاب صبح

اینجا هوای حوصله دلگیر می شود

 

دیدی چگونه روز وشب آماج تهمت است

سردار انتظار زمین گیر می شود

 

یک پله مانده تا به هدف ، پله ای وباز

این آخرین قدم که نفس گیر می شود

 

چشمم به راه مانده و گوشم به پای توست

پس کی صدای گام تو تکثیر می شود

 

این جمعه هم تمام  شد و هفت روز بعد

آیا جواز واقعه تقریر می شود ؟

 

این چشم ما وپای تو آقا شتاب کن

دارد برای آمدنت دیر می شود

                                                           

جعفر حنیفه پور 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط فاطمه قربانی  | 

 

 

 

 

 

 

مدتی است ابرها تولد اشکشان را تأخیر کرده اند،

 

تو گویی سالهاست من وتو بندگی مان را تأخیر کرده ایم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:50  توسط فاطمه قربانی  |